دینا در شب قدر
دینا جونم پارسال شب قدر تو خیییلی کوچولو بودی و نتونستم ببرمت مسجد با اینکه دوست داشتم برم ولی هر سه شبو موندیم خونه و احیا گرفتیم.امسال شب اول و خونه بودیم تورو خوابوندمو بعد با بابایی نشستیم و دعا خوندیم و احیا کردیم ولی شب دوم نتونستم خونه بمونم به بابایی گفتم دلم میخواد برم مسجد اونم موافقت کرد گفت بریم
همش استرس داشتم تو شیطونی کنی و سروصدا راه بندازی ولی برخلاف تصورم اصلا از جات تکون نخوردی چادرتو سر کردی و تقریبا 2 ساعت یه جا نشستی و خانومارو نگاه میکردی.
وقتی اومدیم بیرون بابایی پرسید دینا اذیتت کرد گفتم نه باورش نمیشد.
شب آخرم به مامان جون گفتم تا اونم باهامون بیاد اومد و تو باز مثل شب پیش چادرتو سر کردی و آروم نشستی تا ما بتونیم قرآن بخونیم.


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


دینا در شب قدر
